تبلیغات
  - مطالب فعالیت های آموزشی
 
 
 
 
جمعه 9 دی 1390 :: نویسنده : لیلا سادات واجدی

اگر سرما خورده اید یا گلودرد دارید سریع به پزشک مراجعه کنید و در صورت لزوم چند روز در خانه بمانید و استراحت کنید اگر با داشتن بیماری به مدرسه بروید ممکن است بقیه همکلاسی ها و دوستان شما هم بیمار شوند

هنگام بیماری


ادامه مطلب


نوع مطلب : فعالیت های آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چکیده:

 استرس در زندگی روزمره، امری عادی است و گاه می‌‌تواند نتایج مثبتی داشته باشد؛ اما هنگامی که جنبه مرضی پیدا کند و بصورت نگرانی و اضطراب دائم درآید و افکار و اعمال انسان را تحت تأثیر قرار دهد، می‌‌تواند خطرناک باشد. میزان اضطراب در افراد گوناگون، متفاوت است. ممکن است موقعیتی که برای فردی بسیار نگران کننده است برای دیگری اصلا استرس زا نباشد و بالعکس. مثال بارز این مسأله، سخنرانی در میان جمع است که در برخی افراد نگرانی زیادی ایجاد می‌‌کند، در صورتیکه برای برخی دیگر امری بسیار عادی تلقی می‌‌شود. بنابراین بهترین راه برای غلبه بر استرس پیدا کردن راه حل و تکنیکی متناسب با شخصیت فرد می‌‌باشد



ادامه مطلب


نوع مطلب : فعالیت های آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 آذر 1390 :: نویسنده : لیلا سادات واجدی

از من نپرس آن راکه

می خواهی از من بشنوی

از من نپرس ، از من نپرس

فردا چه می خواهی شوی ؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : فعالیت های آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 آذر 1390 :: نویسنده : لیلا سادات واجدی
اطلاعیه مهم


مسابقات علمی


پایه های سوم چهارم پنجم


از درس های علوم ریاضی فارسی



به صورت چهار گزینه ای



 
برگزار  گردید

امتحانات نوبت اول نزدیک است


مرور درسها فراموش نشود




به قسمت موضوعات مراجعه و آزمون ها را مشاهده فرمایید




نوع مطلب : علمی(ویژه دانش آموزان)، فعالیت های آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 شهریور 1390 :: نویسنده : لیلا سادات واجدی

محمد کوچولو دلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آن جا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ شد، خلبان هواپیما بشود. سرانجام یک روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگر روز شکوفه ها، یعنی روز کلاس اولی هاست و او هم باید به مدرسه برود. آن موقع محمد شش سال تمام داشت.

 محمد خیلی خوشحال شد. با پدر و مادرش رفتند و کیف و دفتر و مداد و پاک کن و دفتر نقاشی و مداد رنگی و کفش و لباس خریدند. محمد مرتب به وسایل تازه اش نگاه می کرد و منتظر بود تا مدرسه ها باز شوند. یک روز مامان به او خبر داد که فردا روز شکوفه هاست. محمد زود شام خورد و مسواک زد و خوابید تا صبح زود بیدار شود و به مدرسه برود. اولش خوابش نمی برد و هی از این دنده به آن دنده می غلتید و با خودش می گفت: فردا چه اتفاقی برای من میفته؟ معلمم چه شکلیه؟ خانمه یا آقاست؟ خوش اخلاقه یا بداخلاق؟ خلاصه، محمد با این فکرها خوابش برد و تا صبح خواب مدرسه را دید. یک وقت خواب می دید که یک خانم مهربان معلمشه و یک بار هم خواب می دید که یک آقای اخمو با یک خط کش بلند جلوی او ایستاده و می گه: بچه جون، مواظب رفتارت باش و گرنه سر و کارت با این خط کشه! وقتی محمد بیدار شد، دلشوره داشت و می ترسید نکنه توی مدرسه تنبیه بشه؟! نکنه معلمش یک آقای بداخلاق باشه؟! اما به مامان و بابا چیزی نگفت. صبحانه خورد و لباس پوشید و کیفش را برداشت و همراه مادرش به مدرسه ی نزدیک خانه شان رفت. همه ی بچه ها کوچولو بودند، درست مثل محمد که فقط شش سالش بود. چندتا خانم و آقا، بچه ها را راهنمایی می کردند و به هر بچه ای که می آمد، یک شاخه گل می دادند. پدرها و مادرها بچه ها را توی مدرسه می گذاشتند و می رفتند. بیشتر بچه ها شاد و خندان بودند؛ اما چند نفرشان ناراحت بودند و گریه می کردند. محمد به پسر کوچولویی که موهایش مشکی و فرفری بودند و به شدت گریه می کرد نگاه کرد و او هم گریه اش گرفت. یاد خواب دیشب افتاد و آن آقای اخموی سبیلو را به خاطر آورد و با خودش گفت: نکنه اون آقاهه بیاد و کتکم بزنه؟ نکنه معلمم بداخلاق باشه؟ نکنه مامان و بابا دیگه دنبالم نیان و من این جا گم بشم؟ و با این فکرها او هم شروع کرد به های های گریه کردن. چندتا از بچه ها آمدند و دور او و پسر موفرفری جمع شدند.

 یکی از پسرها که صورت گرد و تپلی داشت و موهایش هم کوتاه و قهوه ای رنگ بودند گفت: آهای بچه ها چرا گریه می کنید؟ مدرسه که گریه نداره! پسر موفرفری هق هق کنان گفت: من مامانمو می خوام. من می خوام برم خونه. پسر موقهوه ای گفت: اگه بری خونه و دیگه به مدرسه نیای بیسواد می مونی، نمی تونی کتابای قشنگ بخونی. اصلاً بزرگ نمی شی... در همان موقع آقای مدیر که دست پسر کوچولویی توی دستش بود، به طرف آن ها آمد و گفت: بچه های خوب این جا چه خبره؟ کی داره گریه می کنه؟ اصلاً گریه واسه چی؟ پسر تپل موقهوه ای با خنده به پسر موفرفری اشاره کرد و گفت: می خواد بره خونه پیش مامانش. محمد هم که داشت گریه می کرد گفت: منم می خوام برم پیش مامانم. آقای مدیر خندید و گفت: عجب! پس شما مدرسه ی ما را دوست ندارید؟ مگر نمی خواهید باسواد شوید؟ ما این جا توی مدرسه معلم های مهربونی داریم که بچه ها را خیلی دوست دارند. بعد به خانمی که مانتوی آبی و مقنعه ی سرمه ای پوشیده بود و داشت با چندتا از مادرها صحبت می کرد اشاره کرد و گفت: اون خانم اسمش خانم صفریه. معلم شماست. الان میاد باهاتون حرف می زنه تا ببینید چقدر مهربونه و دیگه نباید گریه کنید. آن وقت صدا زد: خانم صفری، لطفاً تشریف بیارید این جا پسرهای گلتون را تحویل بگیرید. خانم صفری به مادرها چیزی گفت و به طرف بچه ها آمد. آقای مدیر گفت: این هم بچه های امسال شما. خودتون باهاشون آشنا بشید... و دست پسر کوچولو را رها کرد و خودش به طرف دفتر مدرسه رفت. خانم صفری به بچه ها گفت: ببینم، کی دلش می خواد الان برگرده و بره خونه شون؟ محمد و پسر موفرفری با هم گفتند: من. خانم صفری گفت: باشه به شرطی که با من بیایید تا دستشویی را بهتون نشون بدم تا دست و صورت تان را بشورید؛ چون گریه کردید و کثیف شدید. مادراتون وقتی شما را با این وضع ببینند ناراحت می شن. حالا دنبالم بیاین... و راه افتاد.

همه ی بچه ها به دنبالش راه افتادند. خانم صفری دستشویی را به بچه ها نشان داد و گفت: هر وقت به دستشویی احتیاج داشتید بیاین این جا. پسر موفرفری و محمد رفتند و دست و صورت شان را شستند. خانم معلم گفت: بچه ها توی کیفتون دستمال دارید؟ همه ی بچه ها توی کیف ها را نگاه کردند. محمد و پسر موفرفری دستمال هایشان را درآوردند و دست و صورت شان را خشک کردند. خانم صفری خندید و پرسید: بچه ها همتون دستمال داشتید؟ بچه ها جواب دادند: بله خانوم. پرسید: لیوان چی؟ لیوان هم دارید؟ بچه ها بازهم توی کیف ها را نگاه کردند و گفتند: بله خانوم. خانم صفری دست زد و گفت: آفرین به شما بچه های خوب و تمیز. همه باید با لیوان آب بخورید. نکنه یه وقت یادتون بره لیوان بیارید و خدای نکرده دهنتون را بزنید به شیر آب و آب بخورید. می دونید چرا نباید با دهن آب خورد؟ یکی از بچه ها که چشم های سبزی داشت و یک لیوان سفید با عکس تام و جری توی دستش بود گفت: واسه این که مریض می شیم. خانم صفری دست زد و گفت: آفرین پسر خوب، درست گفتی، راستی اسمت چیه؟ پسرک گفت: امید. خانم صفری گفت: امید جون درست گفت. هر کس باید با لیوان خودش آب بخوره تا مریض نشه. بعد به محمد و پسر موفرفری نگاه کرد و گفت: شما دوتا پسر گل موافقید همه با هم بریم تا مدرسه را نشونتون بدم یا این که می خواهید برگردید خونتون؟ محمد که از خانم صفری خیلی خوشش آمده بود، گفت: نه من نمی خوام برگردم، می خوام پیش شما بمونم. پسر موفرفری گفت: منم همین طور حالا نمی رم خونه بعداً می رم. خانم صفری گفت: به افتخار این دوتا آقاپسر گل دست بزنید. بچه ها دست زدند و هورا کشیدند و خانم صفری همراه بچه ها توی مدرسه راه افتاد و همه جای مدرسه را به آن ها نشان داد. آقای مدیر و ناظم را هم به آن ها معرفی کرد.

 بعد هم آن ها را به اتاقی برد و گفت: این جا کلاسه، جایی که باید توش بشینید و درس بخونید. حالا من جای هر کدام از شما را نشون می دم هر کی قدش بلندتره، عقب تر می شینه، هر کی قدش کوتاه تره، روی نیمکت های جلویی می شینه... و جای هر کس را به او نشان داد. محمد و پسر موقهوه ای و امید هم قد بودند و روی نیمکت ردیف سوم کنار هم نشستند. آن وقت خانم معلم اسم بچه ها را پرسید. بچه ها اسم دوستان شان را هم یاد گرفتند. محمد فهمید که اسم پسر تپل موقهوه ای حسین و اسم پسر موفرفری سپهر است. آن ها خیلی زود با هم دوست شدند و محمد یادش رفت که گریه کرده و از مدرسه ترسیده است. حسین و محمد داشتند به کلاس و بقیه ی بچه ها نگاه می کردند که دیدند پسر بزرگی دم در کلاس آمد و گفت: خانم اجازه، سلام من اومدم. خانم صفری لبخندی زد و گفت: علیک سلام، آقای گلبانگ، خوب کردی اومدی. بیا تو با بچه ها آشنات کنم. پسر آمد و کنار میز خانم صفری ایستاد و به بچه ها سلام کرد. خانم صفری گفت: بچه ها جواب سلام دوست تون را بلند بدین. بچه ها با هم گفتند: سلام. خانم صفری گفت: بچه ها، این آقا پسر اسمش پیام گلبانگِ. اونم وقتی اومد مدرسه مثل شما کوچولو بود.

 توی همین کلاس نشست و من شدم معلمش، درسش دادم و باسواد شد. حالا دیگه کلاس پنجمی شده. اون مبصر شماست. امروز ازش خواهش کردم بیاد مدرسه و با شما آشنا بشه. فردا این مدرسه شلوغ می شه. بچه های کلاس های دوم و سوم و چارم و پنجم هم به مدرسه میان. پیام توی حیاط مواظبتونه، وقتی زنگ تفریح تمام بشه صفتون را مرتب می کنه و شما را به کلاس میاره و صبر می کنه تا من بیام سر کلاس، خلاصه اون دستیار منه. پسر خیلی خوبیه. مثل داداش بزرگه ی شما می مونه. به حرفاش گوش کنید؛ باشه؟ بچه ها همه باهم گفتند: باشه خانوم معلم. آن روز محمد و بقیه ی بچه ها صف بستن و به کلاس آمدن را یاد گرفتند. با صدای زنگ آشنا شدند. خوراکی هایشان را موقع زنگ تفریح در کنار هم و با هم خوردند. با لیوان هایشان آب نوشیدند و از همه مهم تر دوستان جدیدی پیدا کردند و ظهر که زنگ خورد، هر کدام از آقای ناظم یک کتاب و چند تا شکلات، جایزه گرفتند و خوشحال و خندان همراه بزرگترها به خانه برگشتند و با بی صبری منتظر شدند تا فردا باز هم به مدرسه بروند و در کنار هم بنشینند و خانم صفری به آن ها الفبا بیاموزد و باسوادشان کند. همه ی آن ها دوست داشتند مثل پیام، پسر بزرگی بشوند و به کلاس پنجم بروند و دستیار خانم معلم شان بشوند.





نوع مطلب : فعالیت های آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


دبستان منتظران در راستای رسیدن به اهداف آموزش ابتدایی با توجه به راهكارهای جدید
دستیابی به این اهداف با روش های نوین آموزشی با رویكردهای پرورش خلاقانه وهمه جانیه برای آماده شدن جهت زندگی بهتر تلاش خود را دراین زمینه ها

متمركز نموده است.
منتظر پیشنهادات و انتقادات سازنده ی شما هستیم.

مدیر وبلاگ : لیلا سادات واجدی
نظرسنجی
چه عامل یا عواملی نقش بیشتری در موفقیت یک مدرسه دارد











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :